تبليغاتX
از خود با خویش


از خود با خویش

..از دیار آفتابگردون یاد گرفتم . بی تو و با تو . با عشق زندگی کنم تا بی نهایت..

سر کلاس ایستایی ۲
من : دمق و بی حال در حال غرغر کردن
بقیه بچه ها بی خیال
من: تمرینا رو غلط غلوط حل می کنم فقط واسه اینکه جلو اسمم تیک بخوره
نسیم : تا منو می بینه یه ساک بزرگ می ده دستم
منو می گی این شکلی
این چیه؟؟؟
نسیم : تولدت مبارکککککککککک البته ببخشید که ۱۰ روز دیر شد
من : حقیقتا خیلی زیاد خوشحال می شم ولی نمی دونم چرا خنده رو لبام نمیاد البته سعی می کنم نشون بدم چقدر خوشحالم
سر کلاس کادوشو ندیدم
می دونم کار بدیه که آدم کادوشو باز نکنه اما خوب دیگه
اومدم خونه
بازش کردم
یه کتاب شعر که من عاشقشمممممممممممممممممممممممم
یه گلدون ناز از همونایی که می میرم براشششششششش
کلی قلب چسبونده رو ساکش
و چقدر خوشحال تر می شم
و کلی ناراحت که چرا نسیم پیشم نیس که بغلش کنم
.

.

.

پ.ن: همیشه آدم از اینکه از یکی که دوسش داره کادو بگیره خوشحال می شه ولی کادو گرفتن زمانی که هیچ انتظاری نداری اونم از کسی که اصلا ازش توقع نداری واقعا لذت بخشه ......

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 19:22 توسط .آزی.| |

منتظرت هستم
در چنین هوایی بیا
که دست برداشتن از تو
غیرممکن باشد.......
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:50 توسط .آزی.| |

من دچار خفقانم

خفقان..
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
 

 

 

پ.ن: می دونید که اصولا من زیاد حرف نمی زنم !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:52 توسط .آزی.| |

من دلم گرفته
هیچ جوریم باز نمی شه
فقط خدا کنه افسردگش طولانی مدت برام نمونه
که اگه بمونه تا مدت ها هیچ کاری نمی تونم بکنم
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 13:26 توسط .آزی.| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 10:30 توسط .آزی.| |

برای خودم !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:20 توسط .آزی.| |

اونقدری بغض تو گلوم ه که دارم از گلودرد میمیرم
امشب باید خوب تموم شه خدای من
خواهش می کنم خوب تموم شه
خواهش
.
.
.

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 21:51 توسط .آزی.| |

همیشه تو سررسیدام ۵ آبان و خالی می گذاشتم"
چون هیچ وقت یه چیزی که خیلی با شور هیجان و ذوق باشه پیدا نمی کردم
حالا
دیگه اصلا دوست ندارم این روزو ... نمی دونم چرا ........
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:11 توسط .آزی.| |

دلم دو تا چیز می خواد
دو تاشو خیلی دوست دارم
ولی یکیشو می تونم بگیرم
یکیش و اگه بگیرم تموم میشه ولی می تونه تا سال ها واسم یه خاطره ی خوب بذاره
اون یکی و اگه بگیرم تموم نمیشه و همیشه هم اثراتش احتمالا واسم باقی می مونه
دلم هردوشو می خواد
اما نمی دونم
نمی دونم کدوم و انتخاب کنم !!!!
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:17 توسط .آزی.| |

امید، دارویی است که شفا نمی دهد، اما درد را قابل تحمل می کند.!!!!

پ.ن: خدایا تو ااین امید و به من بده من قول می دم شفا پیدا کنم .......

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 18:16 توسط .آزی.| |

۱ آبان است و من هچچچچچ خوشحال نیستم مثل سال های قبل !!!
.

.

.

پ.ن :من نمی دانم چرا با اینکه قرار است مهندش شوم این استادا علاقه پیدا کردند هی به من ترجمه بدهند و من و آواره ی این دیکشنری ها بکنند آخرش هم باید سر جمله بندیه فارسیش شب تا صبح بیدار بمانیم !

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 17:9 توسط .آزی.| |

روزا همین طور داره می گذره
من نگرانم
نگران آینده ...
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 9:27 توسط .آزی.| |

گاهی وقت ها خودم و تو روزمرگی گم می کنم
تو کارام
تو نقشه هام
اونقدری دقیق می شم توشون که استاد می گه بسه بابا انقدرام لازم نیس!!!
ولی من اینکارارو می کنم که خودمو یادم بره
یادم بره چی دوست دارم
یادم بره چیا خوشحالم می کنه
مدت هاس سعی می کنم به چیزایی که دوسشون دارم فک نکنم
خیلی وقت ها ایم گول زدن جواب می ده
روزام همه شب می شن
فقط شبام روز نمی شن!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 21:10 توسط .آزی.| |

بگو وقتی تو نباشی من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی بذارم .....

 

پ.ن:سحر؟ سحری کجایی؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 21:12 توسط .آزی.| |

من دلتنگم
فقط همین ...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 18:29 توسط .آزی.| |


Design By : Night Skin