تبليغاتX
از خود با خویش

از خود با خویش

..از دیار آفتابگردون یاد گرفتم.بی تو و با تو . با عشق زندگی کنم تا بی نهایت..
252
تمام اون حس های بی خود و گند مال همون دیشب بود .....

.

.

.

.

 

+نوشته شده در 87/04/28ساعت12:59توسط .آزی. |
251

وقتی نیستی  و می دونم  کجایی ، خیالی نیست تو خوشی و من خوش تر

اما

وقتی نیستی و من نمی دونم کجایی ، انگار یه چیزی و گم کردم .. هی دنبالش می گردم ... هی دنبالت می گردم....

.

.

.

پ.ن: حالم به هم می خوره از هر جمله ایی که مثل بن بست می مونه : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!

.

.

.

پ.ن: اینجا برای ماندن هوا کم است ، پنجره را باز می کنم و از هوای تازه بيرون استشمام می کنم.

شاید بهانه است ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا همه چیز به هم ریخته س ، همه چیز تو وجود من به هم ریخته س

صدایی نمی شنوم ، 

دلم بهانه می خواد ، که بشینم دوباره گریه کنم ، چرا همه چیز به هم می ریزه ؟

دلم می خواد خودمو با یه چیزی مشغول  کنم که نفهمم همین طوری روزا دارن می گذرن

آخه چرا من هیچ وقت نمی تونم خودمو گول بزنم ؟

چرا دیگه صبر ندارم

+نوشته شده در 87/04/27ساعت23:21توسط .آزی. |
250

دلم گرفته از این روزا....از این روزای بی نشون !

دلم کرفت از آدما ...از آدمای مهربون

از این مترسکای باد .....از همدلای هم زبون!.

تو هم که بی صدا شدی ....آهای خدای آسمون!!!

+نوشته شده در 87/04/25ساعت19:43توسط .آزی. |
249
بعضی ها کلن شعور تو وجودشون نیس.. هیچ کاری هم از دست ما بر نمی آد .!.!.!.

.

.

.

پ.ن: تیر ماه انقدر گند؟

پ.ن: فوضول ها رو چی کار کنم؟
پ.ن:هوام گرم شده ....

پ.ن:مگس های گرد شیرینی و چه کنیم ؟؟

+نوشته شده در 87/04/25ساعت0:5توسط .آزی. |
248
ول می گردیم علاف نباشیم .....

امروز با نیلوفر رفتیم بیرون اما از دست این گشت ارشاد زهرمارمون شد

اعصاب نموند واسمون از بس که همش منتظر بودیم یکی بیاد بگیرتمون ....

.

.

.

اه ..... حوصله ندارم

دلم می خواد  همش غز بزنم.....

+نوشته شده در 87/04/24ساعت0:15توسط .آزی. |
247
حس نوشتن نیس

.

.

.

!!!!!!!

+نوشته شده در 87/04/22ساعت23:51توسط .آزی. |
246

روزهایی است که مطمئنا می گذرد

اما چگونه می گذرد شاید مهمتر باشد ........

.

.

.

دوستم هفته  پیش زنگ زده بود و گریه می کرد ....

غصه می خورد چون باید تا آخر همین ماه خونه ای که توش بود و تخلیه می کرد اما هنوز خونه ی جایگزینی و پیدا نکرده بود .. بعد از 1 ساعت حرف زدن و مخش و خوردن بهش فهموندم عزیز من آخه وقتی پول داری  دیگه غصه نداره پول که باشه همه جا جاته بعد هم که تلفن و گذاشته منم هی پشتش فحش دادم که اه تو چقد لوسی و خری و دیوونه ای و از این حرفا.... امروز صبح خوشحال زنگ زده که آزی فدات بشم  و از این چرت و پرتا که خلاصه یه خونه ی 120 متری 2 خوابه پیدا کردن و قراره ظهر شوهرش بیاد و برن قرار داد ببندن ....

حالا اینجا رو ببینید .

شبی بهش اس ام اس دادم که مبارکه خیالت راحت شد دیگه .....

دیدم دوباره زنگ زد های های گریه  که چه مبارکی صاحبخونه اومده خوب دیده این 2 جوونن و اینا گفته آقا باشه و قراردادی امضا کردن به مبلغ 20 میلیون ماهی 500.000 .... اما این آخره کاری آقای صاحبخونه  ازشون پرسیده شما 2 نفرید دیگه ؟؟؟؟ طرف شک کرده بوده که اینا به این کم سن و سالی وقتی دارن انقدر پول می دن حتما یه ننه بابایی هم باهاشون زندگی می کنه  ... شوهرش هم بر می گرده می گه نه  یه 6 ..7 دیگه میشیم 3 نفر !!!!!! شما باور می کنید یارو همونجا قرارداد و فسخ می کنه؟؟ میگه من به کسی که بچه داره خونه اجاره نمی دم ....

خوب آخه ادم بی شعور حالا یه بچه یی که قرار 6 ماه دیگه بیاد حالا شاید اصلا نیاد به تو چی کار داره که زندگی این بدبختا رو زهر می کنی ؟؟؟؟؟ تو که داری این همه پول از اینا می گیری و هوار هوار هم منت می ذاری؟؟؟

د بمیری الهی

یعنی همه اونایی که انقدر مردم و زجر می دن !!!!

.

.

.

پ.ن: آدم گاهی اوقات از بودنش شرمنده می شه !!!!

پ.ن: همچنان امیدم به همون یه تیکه خوشحالی ه که چند روز پیش نصیبم شد .....

+نوشته شده در 87/04/17ساعت23:4توسط .آزی. |
245
این هتل لاله هم واسه خودش شده خاطره ها .!!!!!
+نوشته شده در 87/04/17ساعت15:37توسط .آزی. |
244

آخرین امتحان هم دادیم ....

یه ترم دیگه هم گذشت به همین سادگی.....

فکر می کنم به اولین روز شوع ترم جدید احتمالا اون موقع موقعیت خاصی دارم شاید هم نه ....

چقدر دوست دارم این روزا برم بیرون

خوب خوشحالم

این روزا حالم خیلی بهتره

دغدغه های دیروزم ندارم

فقط یه کم نگرانم

نگران مشکل های نیامده !!!!!

پ.ن: کاش  می فهمیدی که اصلااا و ابداا بلد نیستی حرف بزنی و مثل همیشه گند می زنی به همه چیز .!!!!!

+نوشته شده در 87/04/13ساعت19:16توسط .آزی. |
243
یه نفر اینجا امنیتم و ازم گرفته ..

چقدر ناراحتم .....

نمی تونم اونی و که دوست دارم بنویسم ....

+نوشته شده در 87/04/12ساعت14:33توسط .آزی. |